علی سنتوری : وقتی از ایستگاه مترو اومدم بالا, آسمون مثل همیشه کدر و بد رنگ بود. توی
هوا پر از دود بود و من نمی دونستم که این آخرین باریه این هوای کثیفو, به
ریه های سوختم فرو میدم! از وقتی هانیه؛ همسرم, گذاشته رفته, دیگه دلم به
کار نمیره. بعضی از برنامه ها رو قبول نمی کنم, با بعضی هاش بد قولی می
کنمو نمیرم, یا سر مجلس خوابم مي بره, یا می زنم زیر گریه! مثل اون شب, تو
کنسرت نمایشگاه, که انقدر پاتیل بودم که نفهمیدم هانیه رفته. فکر کردم مثل
همیشه تو رديف جلو نشسته و با نگاه شیفته بهم خیره شده. تو میکروفون گفتم
: "مرسی. امشب یه موجود خیلی عزیز اینجاست كه بايد ازش تشكر كنم.هانیه؛
همسرم." واقعیتش تالاپی خورد تو کلم. هانیه اونجا نبود! این روزا همش مست
و پاتیل بودم. خراب کاریایی کردم چه جور. که باعث شد شهرتم کم کم ضایع بشه
و دیگه کسی بهم کار نده. آخرین برنامه ای که رفتم, یه مجلس عروسی تو اون
پایین مایینای شهر بود. پول مول کم می دادن, ولی عوضش درست و بجا, چپ و
راست بهمون می رسیدن...! اي به فداي ريه هاي سوختت... سنتوری - مهرجویی
+
نوشته شده در Mon 7 Jul 2008ساعت 15:24  توسط وحید موحدی
|
بده گرمی دل افسرده ام را بر افروزان چراغ مرده ام را
این ایستگاه برای تمام هنر دوستانی است که صداقتشان چون شبچراغ می درخشد.
به راه این امید پیچ در پیچ مرا لطف تو می باید دگر هیچ