تبليغاتX
ایستگاه آبشار
در همان حال که ادیسون  وهمکارانش مشغول تکمیل دستگاه سینمایی خود بودند دو برادر از شهر لیون فرانسه به نام  اوگوست و لویی لومیر موفق شدند در سال ۱۸۹۵ در پاریس تصویر های متحرک را روی پرده برای همه به نمایش بگذارند.

برادران لومیر عکاس و سازنده ی لوازم عکاسی بودند.آنها یک دستگاه یا پروژکتور قابل حمل ساخته و نامش را سینماتوگراف گذاشتند.

برادران لومیر موفق شدند فیلم های کوتاه زیادی بسازند. بیش از ۱۰۰ فیلم کوتاه از جمله

ورود قطار به ايستگاه
غذا دادن به کودک
خروج کارگران از کارخانه
باغبان آبپاشي شده !  

 به نام آنها در تاریخ سینما ثبت شده است.

در این زمان ادیسون هم بیکار نبود .او همچنان به سختی در تلاش بود تا دستگاه فیلمبرداریو نمایش فیلم را کامل تر از دیگران ارائه دهد. سرانجام به کمک ادیسون این خلاقیت ها نتیجه داد و دستگاه قبلی ادیسون کامل تر از قبل ساخته شد.

                                                                لومیر

در این زمان رقابتی سخت . فشرده در صنعت سینما  میان ادیسون و برادران لومیر  در گرفته بود.

جالب اين جاست که پدر لومیر ها اصلاً به موفقيت ابتکار اين دو ايمان نداشت و به ژرژ مليس که ميخواست دستگاه آنان را با قيمت هنگفتي بخرد گفته بود :"مردم به زودي از آن خسته خواهند شد."اما اينچنين نشد و به زودي اين اختراع تمامي مردم جهان را به خود جلب کرد و امروزه در مقياسي وسيع‌تر هنرهاي تصويري و رسانه‌هاي تصويري نقطه‌اي از جهان را بي تسلط نگذاشته‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 18:9  توسط وحید موحدی  | 

به نام خالق هستی.

سفید.سفید

کاغذی  را که.می خواهم سیاه کنم چند بار می چرخوانم .تمام سفید است.سفید سفید

نمیدانم از کدام سو قلم بر سفیدی بگذارم....

همه جا از دونه های برف سفید شده بود.برفی که هر وقت شروع به باریدن می کنه خیلی از مردم رو خوشحال می کنه.   وقتی کنار بخاری یا تو ماشین گرم از پشت شیشه داری نگاه می کنی.   

مخصوصا اگر تو شهری بیاد که سال بگذره خدا 1 بار چشمک بزنه.و دیگه چه 5 سانت باشه چه نیم متر مدرسه ها بیبر برگرد تعطیله!!!!.

 ولی من اون روز از برف مثل خیلی ها خوشحال  ن.......!

نمیدونم بودم یا نبودم. مهمم نیست بدونم. خلاصه این که اون شب

با بعضی از دوستا  اونایی که شمارشون بلد بودم یا پیدا کردم زنگ زدم وبا اونایی که خونه بودن خداحافظی کردم. اقوام و فامیییل ها هم که تو خونمون جمع  شده بودن.با اوونا هم گودبای کردیمو یا علی.

پرواز بین نصف شب وسحر بود.ولی مگه میشد خوابید.حسش  حسه بعیدی بود....

خییابونا سفید شده بود.قم سفیدی را پوشانده بود.

اخرین نگاها با سفیدی بود.

ای ای اای کی دیگر تو را می بینم؟! .با گذشت از خییابان های سفید خاطرات سفید ! زنده می شد.از پل هوایی که تازه افتتاح شده بود در اخرین گذر گذشتیم.تا فرودگاه مهراباد 5/1 ساعتی از قم راه بود ولی 3ثانییه طول نکشید انگار.....

                             

الانم که بعداز چند روز قلم به دست شدم  و حال بازدوباره برف های بلوری ارام ارام ولی پیوسته داره میاد.مثل گفتیه بعضی ها:    اروم بیا اما تو پیوسته بیا.

ولی این برف با برفایی که دیده بودم فرق می کنه.حالت لطیفی داره  دونه ها آروم اروم  بدون اذیت وخونسرد میان پا یین. نشستن روبه روی هم تو چشماشون نگاهی نیست .ولی هیچکدوم فقط مواظب خودش نیست اگه خیری باشه هم نوعشو که برف سفید دیگه ای باشه بی نصیب نمی زا ره.

وای 

... 

چقدر برف!

شما از کجا مییاین؟ این همه برف چه جوری اون بالا جاتون شده بود.؟

کی شما رو راهی کرد؟

 از پیش چشمم میروی دنیا به دنیا...

به کجا چنین شتابان؟ اخرش که افتاب مییاد.  اخرش که آ فتاب میاد...

 اما تو شهر ما این روزا همه جا یکدست سیاه ست.سیاه....                                                               . این کوچه ها بی تو همیشه بیقرارند حس غریبی بین پاییز و بهار اند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 4:11  توسط وحید موحدی  |