تبليغاتX
ایستگاه آبشار

       ترانه علیدوستی                          

به مناسبت پخش فیلم درباره ی الی در شبکه نمایش خانگی:

چندی پیش که با برنامه ی سایت سینمای ما به پردیس زندگی رفتم  این بار فیلم  درباره ی الی .. را با حضور کارگردان ( اصغر فرهادی)  و چند نفر از بازیگران و عوامل فیلم دیدم .

اصغر فرهادی

مثل چند بار گذشته که به تماشای این فیلم نشسته بودم،  این بار هم با اثری با شکوه مواجه شدم .اثری که از همان ابتدا هر چه می بینی ،تمامی نما ها، بازی ها و حرکات، دیالوگ ها ... همه نشانه است.

همه سنگ ریزه های سفید قصه ی نیم وجبی است.

که با جزیئات فراوان فیلمی به نام  درباره ی الی   را ساخنه است.   

درباره ی الی فیلم غافلگیری است ،شاید به همین دلیل است که برخی طرفدارانش (که در همین نشستی که از آن ذکر شد هم حضور داشتند) نزدیک ده بار و بعضی بیش از 10 بار به تماشای این فیلم رفته اند!

فیلم درباره ی الی است و شاید نه !همه چیز درباره ی سپیده است .به همین دلیل فیلم ،فیلمی غافلگیرانه است. فیلم دلهره است. بعضی ها دلهره را قسمتی فرعی  از فیلم می دانند، حال آنکه  دلهره خود اصل فیلم و به نوعی خواسته سازنده ی آن است و با همین تکنیک است که توانسته بیننده را جذب و به تامل و تفکر بگیرد

در انتهای فیلم پس از آن همه اضطراب و استرسی که داشتیم ،به گیجی آشنایی دچارشویم ، که چه زیباست!

ریا، دروغگویی یا صداقت؟! انتخاب آزاد یا نه ؟! همه جزییاتی است که در طول فیلم مفهوم اخلاق و انتخاب اخلاقی را برای بیننده مورد سوال قرار میدهد

دیده و دانسته حق را پنهان نکنید (42 سوره بقره)

و خداوند آشکار کننده چیزی است که پنهان می ساختید (72)

گلشیفته فراهانی (بازیگر  نقش سپیده ) در پشت صحنه فیلم  نظرش را درباره ی ادامه داستان پس از

 تمام شدن فیلم، 

می گوید:

 در ادامه سپیده        گاشیفته فراهانی

از امیر (شوهرش) جدا می شود و حقایق را هم به علیرضا (نامزد الی ) خواهد گفت،

و نمی گذارد آبرو وحیثیت الی تا ابد در ذهن او از بین برود.

·  درباره ی الی ... در جامعه و روزگار امروز ما فیلم ارزشمندی است، برخی از  منتقدین  سینمای ما  اعتقاد دارند نباید آن را کنار باقی محصولات این سال های سینمای ایران قرار داد،

بلکه درباره ی الی... یکی از محصولات برتر سال 2009 است.

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 14:8  توسط وحید موحدی  | 

خيلي وقته ازت خواستم كمكم كني.هيچ وقتم نفهميدم چه جوري كمك كردي.چه جوريش رو كه ديگه خودت بهتر مي دوني. ولي خواهش مي كنم تنهام نزار .

ديگه وقتي تو خودت همه چي رو مي دوني، كه من نبايد بترسم.

 ولي مي ترسم....

من ترانه 15 سال دارم                                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 21:17  توسط وحید موحدی  | 

 

گلرخ كمالي: با زخم بايد ساخت. طول ميكشه، ولي خوب ميشه

 [ سگ كشي - بهرام بيضايي ]                                                                                                                         
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 19:24  توسط وحید موحدی  | 


علی سنتوری : وقتی از ایستگاه مترو اومدم بالا, آسمون مثل همیشه کدر و بد رنگ بود. توی هوا پر از دود بود و من نمی دونستم که این آخرین باریه این هوای کثیفو, به ریه های سوختم فرو میدم! از وقتی هانیه؛ همسرم, گذاشته رفته, دیگه دلم به کار نمیره. بعضی از برنامه ها رو قبول نمی کنم, با بعضی هاش بد قولی می کنمو نمیرم, یا سر مجلس خوابم مي بره, یا می زنم زیر گریه! مثل اون شب, تو کنسرت نمایشگاه, که انقدر پاتیل بودم که نفهمیدم هانیه رفته. فکر کردم مثل همیشه تو رديف جلو نشسته و با نگاه شیفته بهم خیره شده. تو میکروفون گفتم : "مرسی. امشب یه موجود خیلی عزیز اینجاست كه بايد ازش تشكر كنم.هانیه؛ همسرم." واقعیتش تالاپی خورد تو کلم. هانیه اونجا نبود! این روزا همش مست و پاتیل بودم. خراب کاریایی کردم چه جور. که باعث شد شهرتم کم کم ضایع بشه و دیگه کسی بهم کار نده. آخرین برنامه ای که رفتم, یه مجلس عروسی تو اون پایین مایینای شهر بود. پول مول کم می دادن, ولی عوضش درست و بجا, چپ و راست بهمون می رسیدن...! اي به فداي ريه هاي سوختت...
سنتوری - مهرجویی

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 15:24  توسط وحید موحدی  | 


 (بهروز وثوقي)  : خوش به سعادتتون كه مي‌رين روضه ، جاتون وسط بهشته ، ما كه دنيامون شده آخرت يزيد . كيه ما رو ببره روضه ؟

آقا مجيد تو رو چه به روضه ، روضه خودتي ، گريه كن نداري ، وگرنه خودت مصيبتي ، دلت كربلاس !

 

 سوته دلان -  مرحوم علي حاتمي
+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 3:57  توسط وحید موحدی  | 

                                                                                            

: ولی این مربوط میشه به دوره خاصی که من داشتم روی تزم کار میکردم..

. داشتم به این فکر میکردم که آدم باید خودش باشه یا دیگری؟!...

 به کتاب "ترس و لرز" فکر میکردم وراستش خودم هم دچار ترس و لرز شده بودم..!! چون توی اون کتاب ..

.. ببین من میخواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمان؟!.. میخواستم به عمق عشق

ابراهیم به اسماعیل پی ببرم.... میخواستم ببینم ابراهیم واقعا از عمق عشق

 و ایمان میخواست پسرش رو بکشه؟!

...اسماعیل..! پسرش رو...!    بزرگترین عزیزش رو..!     عشق اش رو....

 این یعنی چی..؟! آدم به دست خودش سر پسرش رو ببره؟!... 

   ابرهیم میتونست نره...میتونست بگه نــه!!...      اما رفت و اسماعیل رو زد زمین.... گفت همینه!...همینه!...همینه...!... امر امر خــداست!.. وکــادر رو کشیــد....!! ‌
مادر مهشید: ...هین!!... فاط مه خانوم.... فاط مه خانوم...

 اون شربت من رو با یک لیوان آب بردار بیار...! 

                                                        (  هامون - داريوش مهرجويي )           

                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 19:10  توسط وحید موحدی  | 

( آژانس شیشه ای - ابراهيم حاتمي‌كيا ) 

عباس: حاجی گِـلوم مـِسوزه... میشه دستاتو بذاری رو گلوم؟!

کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)..آخه...!
عباس: نــِه حاجی!..همی دستارو بذار... میخوام همینا باشه...
کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده،گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم...
عباس: هـا! بـُگــو...
کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه.... میپرسن کیا داوطلب اند؟!... از اون جمع یه تــرکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لـر ...(بغض کاظم)... یه فـارس ، یه بـلوچ ، ..... -- عباس؟! ... عباس؟!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 16:19  توسط وحید موحدی  | 

[ شب یلدا - کیومرث پوراحمد ]

حامد (محمد رضا فروتن):

حامد: اين وكالتنامه چيه؟ قضيه طلاق چيه؟ طلاق صوري و ظاهري، ها؟بدون طلاق همه زحمتات هدر ميشه، با طلاق كارِت راحت‌تر پيش ميره. كارِت! كارِت! كارِ تو! گورِ پدرِ من! ولي نازي چي؟ اون كجاي كار تووه؟ شايد همه‌ش به خاطر آينده‌ي نازي‌يه؟ يا به خاطر منه؟ كه عاشقمي!

 كه عزيز دلتم! يه تار موي منو با صد تا مرد اروپايي عوض نمي‌كني! با مرد آسيايي چطور؟ با مرد شرقي؟ ايراني؟ تهراني؟ يه آقاي شريفِ بوگندوي هيز نكبت كه دائم خيك‌شو مي‌خارونه و آروغ مي‌زنه

. خاك بر سرت! خاك بر سر من كه چه كثافتي رو توي خونه‌ام راه مي‌دادم و نمي‌دونستم.

لابد مي‌پرسي چه‌م شده عزيزم؟ هيچي. شغلم رو عوض كردم؛ پااندازي. بهم مي‌آد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 21:32  توسط وحید موحدی  |